مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!

مادر یعنی به تعداد همه روزهای اینده تو، دلواپسی!

مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری!

مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!

مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!

مامان جونم روزت مبااااارک ...

دوست دارم هوارتاااااااااااااااااااقلب

خواهرجونم تویی یه ستاره تو اسمون زندگی من که همیشه درخشان میمونه

عشقه توی وجودم فقط زندست به خاطر بودن تو

به خدا یه دونه ای تو کل دنیا خواهرجونم

جونم فدای لحظه لحظه زندگیت عشق داداشی 

دوست دارم نفس داداشی ...

( تاج سرمی خواهرجونم )





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۳٠ | ٦:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : دانیال | نظرات ()

امروز خیلی حالم بد بود ...

ببخشید گریه





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢٩ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : دانیال | نظرات ()

سلام ...

میخوام بنویسم از ی سری حرف نگفته توی دلم ...

اول میخوام بگم چرا سکوت ؟

اسم وبم سکوته چون از سکوت متنفرم چون سکوت نابودم کرده ؛

شاید توی زندگی اینقد از ی چیزی متنفر نبودم 

خوب با خودت میگی چرا پس سکوتو انتخاب کردم ؟؟

اخه اینجا قرار نیست شاد باشم ک ؛ قرار نیست از خوبی بنویسم ؛

اینجا چیزی ک نوشته میشه همه از غم دوری عشقمه که ؛

بیخیال ...

میدونین زندگی باید زیبا باشه اما کی زیبا میشه ؟

وقتی زیباست ک اونی که باید بشه نمیشه , اونی که باید باشه و نیست...

خوب واسه من زندگی ی دیوار تاریکه ک روز و شبمو نشون میده .

نمیتونم از نو شروع کنم اخه دوست ندارم گل نرگسمو فراموش کنم ...

فقط گلم اگه بخواد میتونه غمامو دور کنه ...

عشقم اگه بگه برو یا بمون اگه بیاد یا نیاد (خدا نکنه ) بازم دوسش دارم ...

خوب بانو دوستت دارم گناه که نکردم ناراحت

حالا اینجا فقط منم من ی سکوت بی انگیزه ,

که ی روزی ی نفر همه دنیام شد حالا نبودنش داره دنیامو به هم میریزه ...





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢٩ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : دانیال | نظرات ()
ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﯾﻪ ﺷﺒﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺍدم ﺧﺎﺻﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺩﺍﺭﯼ ...
ﮔﻮﺷﯿﺘﻮ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﯼ ﺷﻤﺎﺭﺷﻮ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﺍﻣﺎ ...ناراحت
اما ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﺱ ...
 ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﻭ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﺑﺨﻮﺩﺕ ﻣﯿﺎﯼ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﯼ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺻﻔﺤﻪ ﯼ ﺧﺎﻟﯽ
ﺍﺷﮑﺎﺕ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪﻥ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﻣﯿﮕﯽ ...
ﺍﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﺧﺮﺵ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﺷﺪ ؟؟ناراحتناراحت
 




تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢٢ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : دانیال | نظرات ()

به سلامتی مامان بابام که منو تحمل میکنن . . !

 سلامتی خواهرم که دنیا رو بی اون نمیخوام ...

 سلامتی خودم چراشو نپرس چون اشکت در میاد !

 سلامتی ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﭘﻮﺷﻢ

ﺳﻼ‌ﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻣﺸﮑﯽ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﻦ

ﺳﻼ‌ﻣﺘﯽ ﯾﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺟﻤﻌﯿﺖ

ﺳﻼ‌ﻣﺘﯽ ﺻﻮﺕ ﻗﺮﺁﻥ ﮐﺮﯾﻢ

ﺳﻼ‌ﻣﺘﯽ ﺍﺷﮑﺎ ، ﺳﻼ‌ﻣﺘﯽ ﺧﺎﮐﺎ ، ﺳﻼ‌ﻣﺘﯽ ﺩﻝ ﮐﻨﺪﻧﺎ ، ﺳﻼ‌ﻣﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺯﯾﺮ ﺧﺎﮎ !

ﺳﻼ‌ﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺘﻢ و سکوت میشکنه ...

و ب سلامتی گل نرگسم همه زندگیم که دیگه بهش زنگ نمیزنم

اما اگه بفهمم خطش خاموشه دق می کنم ...

 بدجوری خستم ...





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٩ | ٤:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : دانیال | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٤ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : دانیال | نظرات ()

 امشب دل سنگ کوچه ها می گرید
 یک شهر خموش و بی صدا می گرید
 تشییع جنازه غریب زهراست
 تابوت به حال مرتضی می گرید
 شهادت حضرت فاطمه(س) تسلیت باد ...

 التماس دعا بانوی من ...





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱۳ | ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : دانیال | نظرات ()

میبینی حالمو ؟!

نه تو که نیستی ببینی چجوری میگذره ناراحت

نیستی ببینی تو این روزا لج بازیام زیاد شده , بد اخلاق شدم ,

نه چیزی میبینم نه چیزی میشنوم نه به کسی چیزی میگم ؛

دست خودم که نیست ؛خوب بانو تو که نباشی زندگی باید به کام من تلخ بشه ؛

موهام بیشتر سفید شدن و لرزش دستام دیگه ... بیخیال .

فک نکنم مهم باشه .

امروز یکی ازم پرسید چند سالته ؟

بهش گفتم اما توی دلم یه حرف دیگه بود ؛

تو دلم گفتم یکی بهم گفت تو هنوز بچه ای و رفتو تنهام گذاشت ...

بیخیال این حرفا ولی یه چیزیو خوب میدونم اونم اینه که بدجوری دیوونتم بانو من ...

 





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٢ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : دانیال | نظرات ()

خواستم خودمو گول بزنم ؛

همه خاطراتو افکارمو انداخنم یه گوشه ای و گفتم فراموش ...

یهو یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه ...





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٠ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : دانیال | نظرات ()

لعنت به این روزها !

این روزها که اسم دارند , شماره دارند , تعطیلی دارند ,

هفته و ماه و سال دارند ؛

اما افسوس که روح ندارند ...





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٩ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : دانیال | نظرات ()

تو سکوت میکنی و فریاد زمانم را نمیشنوی ...

و یک روز من برای همیشه سکوت خواهم کرد ...

و تو آن روز برای اولین بار مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید...

 

 پ.ن : دلم خیلی تنگ شده بانو اسمونی من ,

فقط ی لحظه خداجون ببینمش ...  

 





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٧ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : دانیال | نظرات ()

چیزی نمی خوام جز یک اتاق تاریک ,

یک فنجان قهوه به تلخی زهر ,

وخوابی به آرامی یک مرگ همیشگی ...

چیزی نیست تیکه شکسنه های قلبم گاهی زخمی میکنند تموم وجودمو .

ای کاش بمیرم و فراموش شدنمو نبینم .

خسته ام خدا از همه چی بسه دیگه کاغذمو بگیر اذیتم نکن .

یادگاری خوبیست درد قلبم از روزهای نبودنت؛ همین هم مرا کافیست .





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٥ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : دانیال | نظرات ()

بغض ینی گریه های بی صدای هر شبم ؛

بغض ینی بی صدا دارم اتیش میگیرم تو تبم ؛

بغض ینی تو نیستی کنار قلب خستم؛

بغض یینی نیستی دیگه دیوونه من ؛ ببین به گل نشستم ؛

بغض ینی این که یکی برندس تو این بازیو که توییو من محکومم که ببازم ؛

بغض ینی این که باید دیوونه بشم از رفتن تو ...

( داره بارون میاد بغض این ابرها ترکید ؛ اما من چی ؟ من جرات ندارم بغض دلتنگیمو به همه نشون بدم ؛ وقتی بارون میاد عشق تو که تو وجودم جون میگیره عشقم )





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢ | ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : دانیال | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.